ویژگیهای هنر
در مرحله بعد تلاش شد تا معیارهای هنری بودن یک اثر در نظام ذهنی این افراد
استخراج شود، به این معنا که آیا هرگونه محصول انسانی مثبتی، هنر تلقی
میشود و یا برای هنر شدن باید واجد یکسری ویژگیهایی تکمیلی نیز باشد؟
ویژگیهایی مثل همان تک بودن، دستساز بودن و... که در تعاریف غربی از هنر
نیز دیده میشود.
- هنر از نظر آنها الزاما دستی نیست، چرا که مثلا محصولاتی مثل تلویزیون یا برق نیز هنر نام میگیرند. با این حال در برخی مواقع، دستی بودن میتواند ارزش هنری یک کار را بالا ببرد.
- هنر الزاما خلاقانه نیست و همگی مصاحبهشوندگان ما به دو تیپ هنر اشاره داشتند: هنر اکتسابی که با شاگردی کردن و کلاس دیدن کسب میشود و عینا مثل استاد عمل کردن است و دیگر، هنر ابتکاری که فرد از خودش چیزی را میسازد که نوظهور و جدید است. ارزش هنر خلاقانه در برخی موارد، بالاتر است.
- هنر کاملا کاربردی است و برخلاف تعبیر اروپایی آن، ازقضا هرچه مفیدتر باشد ارزشمندتر است. در این بین، هنر مفیدی که واجد زیبایی هم باشد از ارزش هنری بیشتری برخوردار خواهد بود.
در این بین، مهمترین شاخص ارزیابی، همین مسئله کاربرد و نیز فراگیری آنست. اینکه یک هنر تا چه حد قابلیت استفاده دارد و برای چه تعداد؟ جایگاه آنرا در سلسلهمراتب هنری مشخص میسازد. به عنوان مثال، مصاحبهشوندگان ما ارزش هنری فرش را بیشتر از تابلوی نقاشی میدانستند چون «بهدردبخورتر» است و برق را به عنوان «هنر ادیسون»، به مراتب ارزشمندتر از فرش، چون به تعبیر خودشان «سودش به انسانهای بیشتری میرسد.» بنابراین هر هنری که دامنه تاثیرگذاری بیشتری داشته وتوسط تعداد بیشتری از مردم فهمیده و پذیرفته شود در این نظام ارزشی، ارزشمندتر محسوب میگردد. تازه در سطح بعدی ارزیابی است که ارزشهای دیگری چون دستی بودن، خلاقانه بودن و زیبایی روی کار آمده و ملاک قضاوت درباره یک اثر هنری قرار میگیرند.
هنرهای ایرانی کدامند؟
پاسخدهی به این سوال، پیش از هر چیز نیازمند تعریف هنر است. با توجه به تعریف وسیع و فراگیری که از هنر آورده شد چهطور میتوان به این سوال پاسخ داد؟ کدام هنر، ایرانی است؟ پاسخ مصاحبهشوندگان ما در مواجهه با این سوال، عموما به صنایع دستی اشاره داشت، آنهم بخشهایی از صنایع دستی که توسط میراث فرهنگی به عنوان هنر و سوغات ایرانی معرفی شده، فروشگاههای صنایع دستی آنها را میفروشند و جهانگردان و توریستها آنها را میخرند. اصفهان به عنوان مهمترین نمود این هنرها تداعی شده، به طوری که یکی از مصاحبهشوندگان میگوید: «هنر ایرانی؟ همهاش در اصفهان هست: میناکاری، خاتمکاری، کارهای مس، معرق، فرش و...» ظاهرا صنایع دستی ایران برای آنکه هنر خطاب شود نیازمند خریداری شدن توسط غیرایرانیها و اقبال دیگران از آنها هستند. هر صنایع دستیای که بتواند چنین اعتباری کسب کند، ذیل هنر ایرانی جای گرفته و هر صنعتی که نتواند حذف میشود. به عنوان مثال، هیچکدام این افراد در توضیح هنر ایرانی به موسیقی دستگاهی و سنتی ایران، تعزیه و یا حتی مینیاتورهای فرشچیان اشارهای نداشتند. در اینجا نقش برخی نهادهای متولی فرهنگ و هنر نیز در تعریف و بازتعریف برخی مفاهیم از جمله همین مورد قابل توجه است.
هنرمند کیست؟
«هرکسی به سهم خودش هنرمند است؛ هرکسی که عاطل و باطل نیست و توانایی انجام کاری را دارد، اقشار کمدرآمدی که با اندک، زندگی سالمی را میگذرانند، خود من که کارهای زندگی خودم را خودم انجام میدهم، همه ما هنرمندیم. در این بین افرادی هم هستند که هنرمندترند، کسانی که یا ابزار و فرصتهای بهتری در اختیار دارند و یا خودشان خلاقند. همین باعث میشود که کارهای ظریفتری ارائه دهند.» این نظر، مورد اجماع هر چهار مصاحبهشونده ماست. برخلاف انتظار رایج که تصور میشود در پاسخ به این سوال، موسیقیدانان و نقاشان و هنرپیشهها و... باید لیست شوند، بیشتر افراد جامعه ذیل این مفهوم قرار میگیرند. به نظر میرسد در نظام ذهنی عامه مردم، هنرمند بیش از آنکه واژهای برای نامیدن قشر خاصی باشد، صفتی است که به افراد اطلاق میشود، صفتی که میتواند حالتهای برتر و تفضیلی نیز پیدا کند: هنرمند، هنرمندتر، هنرمندترین. در این ادبیات، همه هنرمندند و بیهنری، حالتی تحقیرآمیز و منفی است که میتوان آنرا به کسی نسبت داد. همانطور که در ادبیات شفاهی جامعه نیز داریم: «داشت عباسقلی خان پسری.... پسر بیادب و بیهنری... نام او بود علیمردان خان... اهل خانه ز دسته به امان...»
غیرهنری شدن هنر
هنر در نگاه مصاحبهشوندگان این پژوهش، مفهومی کارکردی است که به نیازهایی در جامعه میبایست پاسخ دهد. چنین نگاهی به هنر از آن، مفهومی زمانمند و مکانمند میسازد که میتواند در گذر زمان، تغییر معنا و ماهیت داده و حتی به غیرهنر تبدیل شود. مثال این موضوع را یکی از افراد مورد پژوهش چنین مطرح کرد: «زمانی که ما در شهر خودمان بودیم، هوا سرد بود، سوخت کم بود و لباس بافتنی حاضری نبود. در چنین فضایی، زنی که میتوانست برای اعضای خانوادهاش لباس بافتنی تهیه کند زن هنرمندی شناخته میشد ولی به مرور زمان دیگر بافتن، اهمیت نداشت و هنر زن حساب نمیشد. امروز دیگر کامپیوتر بلد بودن و بیرون خانه کار کردن و پول درآوردن است که هنرهای یک زن حساب میشود.زمانی کم خرج کردن یک زن و اداره خانهاش با حداقلها هنر بود و امروز، مطابق روز نگه داشتن خودش و زندگیش.»
نقش آموزش در تعریف هنر
همانطور که در ابتدا اشاره شد مصاحبهشوندگان این پژوهش، از میان دو نسل مختلف انتخاب شدهاند. یافتههای این بررسی حاکی از آنست که تعریف نسل پیشین از هنر نسبت به تعریف نسل پیش از آن تفاوت چندانی نکرده و در همان راستاست، اما مقایسه این تعاریف با تعاریف نسلهای پس از آن (که نگارندگان مقاله حاضر نیز خود از این گروه هستند) از تغییری مفهومی حکایت دارد. بخشی از مصادیقی که پدران و مادران و پدربزرگها و مادربزرگهای ما برای هنر میآورند از نظر ما در دایره هنر طبقهبندی نمیشود. علت این تفاوت در چیست؟ آیا میتوان نقش نظام آموزشی را در اینجا تعیینکننده دانست؟ به عنوان مثال، نسل ما در دوران مدرسه، دو واحد درسی مجزا را میگذارند: هنر که در آن خط و نقاشی تدریس میشد، فنی و حرفهای که صنایع و صنایع دستی را میآموخت و واحد پرورشی که مهارتهای ارتباطی را تقویت میکرد. بنابراین مجموعه آنچیزهایی که نسلهای پیش از ما هنر مینامیدند در فرآیند آموزش، برای ما ذیل چند حوزه مختلف جای داده شد که بخش کوچکی از آن هنر نام داشت.
جمعبندی و نتیجهگیری
از آنچه در بالا آمد طبیعتا نمیتوان به تعمیمهای کلان و نتیجهگیریهای گسترده دست زد. با اینحال میتوان نکاتی را مطرح کرد که در راستای درک مفهوم هنر در بستر فرهنگی ایران راهگشا باشند. اول آنکه در فرهنگ اروپایی، مفهوم «Art» دقیقا به هفت مصداق مشخص بازمیگردد اما مصاحبههای انجام شده، این سوال را طرح میکنند آیا «هنر» هم واجد چنین ویژگیای هست؟ مصاحبهشوندگان ما نمیتوانستند مصادیق هنر را مشخص کنند و از نظر آنها هنر بیش از آنکه به یک یا تعدادی مصداق اشاره داشته باشد به مفهوم یا خصلتی اشاره داشت که میتوانست در هر مصداقی تعین یابد.
دومین نکته، شیوه ارزشگذاری و اعتباردهی به هنر است. در این موضوع نیز معیارهای Artاروپایی در مقایسه با هنر در باور عامه، تفاوتهای قابلتوجهی را بروز میدهد. اگر در نظام تفکر اروپایی، عدم کاربرد به معنای ارزشمندتر بودن یک اثر هنری است در مقابل، ذهن ایرانی، پرکاربردی را ویژگی ارزشمند و شاخص یک اثر هنری قلمداد میکند.
نکته سوم به جایگاه هنرمند در فرهنگ و ذهن ایرانی بازمیگردد. در فرهنگ اروپایی، هنرمندان، قشری از اقشار جامعه هستند، مانند صنعتگران، ورزشکاران، معلمان و... اما مصاحبهشوندگان ما الزاما از هنرمند به این معنی استفاده نمیکردند. در بسیاری موارد، آنان هنرمند را به عنوان صفتی برای افراد به کار میبردند.
حرف آخر اینکه به نظر میرسد واژه «هنر» در روند ترجمه، به سرنوشتی مشابه واژه «فرهنگ» دچار شده است. فرهنگ که جزء واژههای بسیار قدیمی فارسی است از مصدر «فرهیختن»آمده و سنتا به معنای ادب، آموزش و آموختن بوده است. با ترجمه واژه Cultureبه فرهنگ، بهناگاه این واژه مجبور به پذیرفتن بارِ مفهومی جدیدی شد و همین، معنای آن را مخدودش ساخت. همینگونه است هنر در معنای ایرانی آن و هنر به عنوان ترجمهای برای Art.
- هنر از نظر آنها الزاما دستی نیست، چرا که مثلا محصولاتی مثل تلویزیون یا برق نیز هنر نام میگیرند. با این حال در برخی مواقع، دستی بودن میتواند ارزش هنری یک کار را بالا ببرد.
- هنر الزاما خلاقانه نیست و همگی مصاحبهشوندگان ما به دو تیپ هنر اشاره داشتند: هنر اکتسابی که با شاگردی کردن و کلاس دیدن کسب میشود و عینا مثل استاد عمل کردن است و دیگر، هنر ابتکاری که فرد از خودش چیزی را میسازد که نوظهور و جدید است. ارزش هنر خلاقانه در برخی موارد، بالاتر است.
- هنر کاملا کاربردی است و برخلاف تعبیر اروپایی آن، ازقضا هرچه مفیدتر باشد ارزشمندتر است. در این بین، هنر مفیدی که واجد زیبایی هم باشد از ارزش هنری بیشتری برخوردار خواهد بود.
در این بین، مهمترین شاخص ارزیابی، همین مسئله کاربرد و نیز فراگیری آنست. اینکه یک هنر تا چه حد قابلیت استفاده دارد و برای چه تعداد؟ جایگاه آنرا در سلسلهمراتب هنری مشخص میسازد. به عنوان مثال، مصاحبهشوندگان ما ارزش هنری فرش را بیشتر از تابلوی نقاشی میدانستند چون «بهدردبخورتر» است و برق را به عنوان «هنر ادیسون»، به مراتب ارزشمندتر از فرش، چون به تعبیر خودشان «سودش به انسانهای بیشتری میرسد.» بنابراین هر هنری که دامنه تاثیرگذاری بیشتری داشته وتوسط تعداد بیشتری از مردم فهمیده و پذیرفته شود در این نظام ارزشی، ارزشمندتر محسوب میگردد. تازه در سطح بعدی ارزیابی است که ارزشهای دیگری چون دستی بودن، خلاقانه بودن و زیبایی روی کار آمده و ملاک قضاوت درباره یک اثر هنری قرار میگیرند.
هنرهای ایرانی کدامند؟
پاسخدهی به این سوال، پیش از هر چیز نیازمند تعریف هنر است. با توجه به تعریف وسیع و فراگیری که از هنر آورده شد چهطور میتوان به این سوال پاسخ داد؟ کدام هنر، ایرانی است؟ پاسخ مصاحبهشوندگان ما در مواجهه با این سوال، عموما به صنایع دستی اشاره داشت، آنهم بخشهایی از صنایع دستی که توسط میراث فرهنگی به عنوان هنر و سوغات ایرانی معرفی شده، فروشگاههای صنایع دستی آنها را میفروشند و جهانگردان و توریستها آنها را میخرند. اصفهان به عنوان مهمترین نمود این هنرها تداعی شده، به طوری که یکی از مصاحبهشوندگان میگوید: «هنر ایرانی؟ همهاش در اصفهان هست: میناکاری، خاتمکاری، کارهای مس، معرق، فرش و...» ظاهرا صنایع دستی ایران برای آنکه هنر خطاب شود نیازمند خریداری شدن توسط غیرایرانیها و اقبال دیگران از آنها هستند. هر صنایع دستیای که بتواند چنین اعتباری کسب کند، ذیل هنر ایرانی جای گرفته و هر صنعتی که نتواند حذف میشود. به عنوان مثال، هیچکدام این افراد در توضیح هنر ایرانی به موسیقی دستگاهی و سنتی ایران، تعزیه و یا حتی مینیاتورهای فرشچیان اشارهای نداشتند. در اینجا نقش برخی نهادهای متولی فرهنگ و هنر نیز در تعریف و بازتعریف برخی مفاهیم از جمله همین مورد قابل توجه است.
هنرمند کیست؟
«هرکسی به سهم خودش هنرمند است؛ هرکسی که عاطل و باطل نیست و توانایی انجام کاری را دارد، اقشار کمدرآمدی که با اندک، زندگی سالمی را میگذرانند، خود من که کارهای زندگی خودم را خودم انجام میدهم، همه ما هنرمندیم. در این بین افرادی هم هستند که هنرمندترند، کسانی که یا ابزار و فرصتهای بهتری در اختیار دارند و یا خودشان خلاقند. همین باعث میشود که کارهای ظریفتری ارائه دهند.» این نظر، مورد اجماع هر چهار مصاحبهشونده ماست. برخلاف انتظار رایج که تصور میشود در پاسخ به این سوال، موسیقیدانان و نقاشان و هنرپیشهها و... باید لیست شوند، بیشتر افراد جامعه ذیل این مفهوم قرار میگیرند. به نظر میرسد در نظام ذهنی عامه مردم، هنرمند بیش از آنکه واژهای برای نامیدن قشر خاصی باشد، صفتی است که به افراد اطلاق میشود، صفتی که میتواند حالتهای برتر و تفضیلی نیز پیدا کند: هنرمند، هنرمندتر، هنرمندترین. در این ادبیات، همه هنرمندند و بیهنری، حالتی تحقیرآمیز و منفی است که میتوان آنرا به کسی نسبت داد. همانطور که در ادبیات شفاهی جامعه نیز داریم: «داشت عباسقلی خان پسری.... پسر بیادب و بیهنری... نام او بود علیمردان خان... اهل خانه ز دسته به امان...»
غیرهنری شدن هنر
هنر در نگاه مصاحبهشوندگان این پژوهش، مفهومی کارکردی است که به نیازهایی در جامعه میبایست پاسخ دهد. چنین نگاهی به هنر از آن، مفهومی زمانمند و مکانمند میسازد که میتواند در گذر زمان، تغییر معنا و ماهیت داده و حتی به غیرهنر تبدیل شود. مثال این موضوع را یکی از افراد مورد پژوهش چنین مطرح کرد: «زمانی که ما در شهر خودمان بودیم، هوا سرد بود، سوخت کم بود و لباس بافتنی حاضری نبود. در چنین فضایی، زنی که میتوانست برای اعضای خانوادهاش لباس بافتنی تهیه کند زن هنرمندی شناخته میشد ولی به مرور زمان دیگر بافتن، اهمیت نداشت و هنر زن حساب نمیشد. امروز دیگر کامپیوتر بلد بودن و بیرون خانه کار کردن و پول درآوردن است که هنرهای یک زن حساب میشود.زمانی کم خرج کردن یک زن و اداره خانهاش با حداقلها هنر بود و امروز، مطابق روز نگه داشتن خودش و زندگیش.»
نقش آموزش در تعریف هنر
همانطور که در ابتدا اشاره شد مصاحبهشوندگان این پژوهش، از میان دو نسل مختلف انتخاب شدهاند. یافتههای این بررسی حاکی از آنست که تعریف نسل پیشین از هنر نسبت به تعریف نسل پیش از آن تفاوت چندانی نکرده و در همان راستاست، اما مقایسه این تعاریف با تعاریف نسلهای پس از آن (که نگارندگان مقاله حاضر نیز خود از این گروه هستند) از تغییری مفهومی حکایت دارد. بخشی از مصادیقی که پدران و مادران و پدربزرگها و مادربزرگهای ما برای هنر میآورند از نظر ما در دایره هنر طبقهبندی نمیشود. علت این تفاوت در چیست؟ آیا میتوان نقش نظام آموزشی را در اینجا تعیینکننده دانست؟ به عنوان مثال، نسل ما در دوران مدرسه، دو واحد درسی مجزا را میگذارند: هنر که در آن خط و نقاشی تدریس میشد، فنی و حرفهای که صنایع و صنایع دستی را میآموخت و واحد پرورشی که مهارتهای ارتباطی را تقویت میکرد. بنابراین مجموعه آنچیزهایی که نسلهای پیش از ما هنر مینامیدند در فرآیند آموزش، برای ما ذیل چند حوزه مختلف جای داده شد که بخش کوچکی از آن هنر نام داشت.
جمعبندی و نتیجهگیری
از آنچه در بالا آمد طبیعتا نمیتوان به تعمیمهای کلان و نتیجهگیریهای گسترده دست زد. با اینحال میتوان نکاتی را مطرح کرد که در راستای درک مفهوم هنر در بستر فرهنگی ایران راهگشا باشند. اول آنکه در فرهنگ اروپایی، مفهوم «Art» دقیقا به هفت مصداق مشخص بازمیگردد اما مصاحبههای انجام شده، این سوال را طرح میکنند آیا «هنر» هم واجد چنین ویژگیای هست؟ مصاحبهشوندگان ما نمیتوانستند مصادیق هنر را مشخص کنند و از نظر آنها هنر بیش از آنکه به یک یا تعدادی مصداق اشاره داشته باشد به مفهوم یا خصلتی اشاره داشت که میتوانست در هر مصداقی تعین یابد.
دومین نکته، شیوه ارزشگذاری و اعتباردهی به هنر است. در این موضوع نیز معیارهای Artاروپایی در مقایسه با هنر در باور عامه، تفاوتهای قابلتوجهی را بروز میدهد. اگر در نظام تفکر اروپایی، عدم کاربرد به معنای ارزشمندتر بودن یک اثر هنری است در مقابل، ذهن ایرانی، پرکاربردی را ویژگی ارزشمند و شاخص یک اثر هنری قلمداد میکند.
نکته سوم به جایگاه هنرمند در فرهنگ و ذهن ایرانی بازمیگردد. در فرهنگ اروپایی، هنرمندان، قشری از اقشار جامعه هستند، مانند صنعتگران، ورزشکاران، معلمان و... اما مصاحبهشوندگان ما الزاما از هنرمند به این معنی استفاده نمیکردند. در بسیاری موارد، آنان هنرمند را به عنوان صفتی برای افراد به کار میبردند.
حرف آخر اینکه به نظر میرسد واژه «هنر» در روند ترجمه، به سرنوشتی مشابه واژه «فرهنگ» دچار شده است. فرهنگ که جزء واژههای بسیار قدیمی فارسی است از مصدر «فرهیختن»آمده و سنتا به معنای ادب، آموزش و آموختن بوده است. با ترجمه واژه Cultureبه فرهنگ، بهناگاه این واژه مجبور به پذیرفتن بارِ مفهومی جدیدی شد و همین، معنای آن را مخدودش ساخت. همینگونه است هنر در معنای ایرانی آن و هنر به عنوان ترجمهای برای Art.
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 15:26 توسط گلچین جاویددوست
|
اسمم گلچین جاویددوست هستش-اهل ارومیه.