ادواردو چیلیدا

ادواردو چیلیدا در روز دهم ژانویه 1934 در شهر سن سباستین اسپانیا به دنیا آمد. وی پس از طی تحصیلات ابتدایی، به تحصیل در رشته معماری پرداخت؛ اما این هنر چندان به مذاقش خوش نیامد و عاقبت در سال 1947 معماری را رها کرد و سال بعد به پاریس مهاجرت کرد تا زندگی‌اش را وقف هنر مجسمه‌سازی کند. در سال‌های اول اقامتش در فرانسه، کارش را با خلق آثار سفالی شروع کرد؛ اما خیلی زود فهمید که گل رس وسیله‌ی مناسبی برای کار وی نیست و نمی‌تواند این راه را ادامه دهد. به همین خاطر غمگین و افسرده فرانسه را ترک کرد و به باسک بازگشت. در آن‌جا به تفکر درباره کارهای پیشین خود پرداخت. این تقریباً همه‌ی کار روزانه‌اش بود، تا حدی که او را از هر کاری باز می‌داشت. بنا به گفته چیلیدا در مصاحبه‌اش با نشریه Sculpture، یک روز ناگهان از خود پرسید «چرا؟»؛ این، لحظه‌ای تاریخی و بزرگ در زندگی یکی از بزرگ‌ترین مجسمه‌سازان معاصر بود و او پس از آن تصمیم گرفت که هیچ‌گاه دوباره به پشت سرش نگاه نکند و این تصمیم تا آخرین روزهای حیاتش لغو نشد. پس از آن چیلیدا شروع به کار با آهن کرد که عنصری فراوان و طبیعی در منطقه باسک بود. با استفاده از همین عنصر طبیعی بود که هنرمند اسپانیایی به پی‌ریزی سبک منحصر به فرد خودش پرداخت و به گفته خود، سؤال‌های بسیاری که در اکثر مواقع به ظاهر، یافتن جوابی برای آن‌ها غیرممکن به نظر می‌آمد، انگیزه و نیروی پیش‌برنده‌ای در طول زندگی‌اش بود. سؤالات بی‌‌شمار و مسائلی که نمی‌دانست پایه اصلی آثار و زندگی‌اش را تشکیل می‌دادند و او آن را به صراحت در گفت وگوهایش با مطبوعات اعلام کرده است.
یکی از مهم‌ترین مؤلفه‌های مهم آثار هنری چیلیدا، «افق» است و این عامل همیشه در آثار وی حضور داشته و برای مجسمه‌ساز اهل اسپانیا بسیار اهمیت داشته است. او به قدری به افق علاقه داشت که یک بار همراه همسرش «پیلی» (پیلار بلزونس)، تمامی سواحل اقیانوس اطلس را پیمود و از بریتانی تا کامپوستلا را پیمود تا به مفهومی تازه از افق دست یابد؛ وی در طول این سفر متوجه شد که همواره در سواحل، نیروهای نظامی حضور دارند و از همین‌جا اهمیت ساحل و افق آن برای چیلیدا بیشتر اهمیت یافت؛ چون از نظر وی ساحل جایی است که از آن جا می‌توان به جایی دست یافت و به همین خاطر باید همواره مورد مراقبت و پایداری باشند. او تحت‌تأثیر همین نظرات خود، مجسمه «تندیس افق» را در ساحل گینون خلق کرد.
زندگی چیلیدا، سرتاسر افتخار و احترام است و آثاری که وی در طول عمر خلق کرد همواره وی را در صدر هنر مجسمه‌سازی نگه داشت. شاید بتوان به جرأت ادعا کرد که چیلیدا در زندگی‌اش به تمامی افتخارهای ممکن دست یافت و تمامی جوایز ممکن را کسب کرد. فهرست افتخارات چیلیدا بسیار بلند است؛ از جایزه دوسالانه ونیز گرفته تا جایزه معتبر کاندینسکی، جایزه ویلهلم لمبروک، جایزه شاهزاده اتریش، نشان قیصر آلمان و جایزه امپراطوری ژاپن در میان افتخارهای چیلیدا قابل مشاهده است.















جوایز بسیاری که چیلیدا در طول فعالیت حرفه‌ایش دریافت کرد، به خوبی، نقش پیشرو و تأثیرگذارش را در عرصه هنر مجسمه‌سازی بین‌المللی مورد تأیید قرار می‌دهد. بنیادها و انستیتوهای فرهنگی بسیاری، با اهدای جوایز خود، به تجلیل از جایگاه والای مجسمه‌ساز باسکی پرداختند.
دوسالانه ونیز در سال 1958، جایزه اصلی بین‌المللی خود در رشته مجسمه‌سازی را به وی اهدا کرد و در سال 1990 نیز، گالری هنرهای مدرن، خود را به برپایی نمایشگاهی تحت عنوان «تقدیر از ادواردو چیلیدا» اختصاص داد که در این نمایشگاه، آثار ساخته شده از آهن وی در معرض دید علاقه‌مندان این هنر قرار گرفت. آثار چیلیدا در بیش از بیست موزه سرتاسر دنیا وجود دارد و نمایشگاه‌های مرور بر آثارش در شهرهای مهم و مشهوری همانند برلین، مادرید، هوستون، کاراکاس، لندن و پالرمو برپا شد.
آثار چیلیدا در نقاط مختلفی نصب شده‌اند؛ در برابر دریا، همانند مجسمه نصب شده در ساحل سن‌سباستین، در کوهستان، مانند مجسمه‌ای در ژاپن و در شهرهای مختلفی در قاره‌های اروپا و آمریکا همانند واشنگتن، پاریس، لوند، مانستر، مادرید، مایورکا، گورنیکا و برلین.
با این حال، ذکر این نکته ضروری است که ساخت آثار سفارش داده شده برای مکان‌های عمومی بخش عمده‌ای از عمر هنری چیلیدا را به خود اختصاص داد. در کل، 43 مجسمه از این هنرمند در شهرهای مهم دنیا نصب شده است. آلمان یکی از کشورهایی است که بیشترین تعداد از آثار این مرد اسپانیایی را در خود جای داده است. معروف‌ترین بنای یادبودی که از چیلیدا در آلمان به جای مانده و برای آلمانی‌های متعصب بسیار خاطره‌انگیز است، بنای افتخار نام دارد که چیلیدا آن را به مناسبت وحدت دو نیمه آلمان و تولد مجدد آلمان واحد در شهر برلین ساخت. عاقبت، پس از خلق آثاری فراوان و کسب افتخارهای بی‌‌شمار، در سال 2002 در همان شهر زادگاهش (سن سباستین) چشم از جهان فرو بست.
گاستون باشلار (Gaston Bachelard) فیلسوف و منتقد معروف فرانسوی، در سال 1956 در نمایشگاه آثار چیلیدا در پاریس، با اشاره به ظرفیت‌های گسترده حرکت رو به جلوی او، انتخاب سنت فلزکاری کهن اسپانیایی در مجسمه‌سازی معاصر را نشان از فهم عمیق چیلیدا می‌داند. به این ترتیب، بازگشت آگاهانه چیلیدا به اسپانیا، فرصت مناسبی بود تا این هنرمند با استادان فلزکاری سنتی شروع به کار نماید. او برای کسب آگاهی لازم، مدت زیادی را صرف تجربه با آهن و پتک‌کاری نمود؛ چیلیدا می‌خواست سنت چلنگری استادکار قدیم را از نزدیک درک کند. بنابراین همچون شاگردی نوآموز به کار می‌پرداخت. او درباره‌ی تجربیات این دوران می‌گوید: «کیفیت مقاوم آهن و گداختن و کوبیدن آن، نیروی خارق‌العاده‌ای را در وجود من بیدار می‌کند چرا که قدرت و نیروی شخصی خود را در این ماده می‌یابم».
تجربه طولانی چیلیدا بر روی فلز، آموزه‌های برانکوزی را به یاد می‌آورد که همواره تأکید داشت: «رابطه‌ی هنرمند و ماده‌ای که با آن کار می‌کند باید مسیری درونی یابد تا هنرمند در حین انجام کار، آسیبی به ماهیت آن وارد نسازد.» او از کسب تجربه بر روی مواد دیگر غافل نماند و از مواد سخت‌تری چون سنگ، در شکل‌دهی آثارش استفاده کرد. اما همواره می‌خواست به زبان درونی مجسمه‌هایش نزدیک گردد. او معتقد بود که سنگ، همواره در مقابل ضربه‌های چکش در معرض خطر شکستن قرار دارد؛ اما برعکس، آهن همواره می‌تواند بر اثر ضربه، شکل‌پذیر و در کنار آتش ملایم گردد. از نظر چیلیدا، دنیای سرسخت آهن سرشار از انعطاف‌هایی بود که فقط فرآیند پتک‌کاری می‌توانست آن را مهار نماید. او، آهن را ماده‌ای صریح و قطعی با نیرویی بنیادین می‌پنداشت. بنابراین، چیلیدا گداختن و کوبیدن مداوم آهن را در سرزمین اجدادی‌اش، سنتی هزاران ساله می‌دانست و بر همین اساس می‌گفت: «زمانی که چکش را بر روی فلز فرود می‌آورم با احساسی شبیه به یک صنعت‌گر غرقه در سنتهای بومی باسک، این کار را به پایان می‌رسانم».

او معتقد بود که همواره می‌توان یک مجسمه واقعی را از صنعت‌گر سنتی انتظار داشت، چرا که او میراث‌دار خاطره چکش‌های متوالی هزاران ساله فلزکاری کهن است. بنابراین، همیشه رابطه‌ای میان ذهن و دست صنعت‌گر سنتی شکل می‌گرفت و آثارش را به سمت شخصی‌شدن - خود ویژگی- پیش می‌برد.
چیلیدا از هنرمندان نادری است که با هوشمندی تمام، این فرآیند عمیق را دریافته بود؛ او شرح می‌دهد که: «احتیاج ندارم چیزی را بسازم که تاکنون می‌دانستم، بلکه زمانی به خلق اثر می‌پردازم که در مسیر بداهه‌سازی پرجاذبه‌ای گام می‌گذارم و زمانی به نتیجه نهایی می‌رسم که پایان کار را شاهد باشم». شاید بر همین اساس بود که چیلیدا، هنرمند مورد علاقه «مارتین هایدگر» فیلسوف نامدار آلمانی بود. هایدگر که از سال 1962 با آثار چیلیدا آشنا شده بود، همواره او را هنرمندی تحسین‌برانگیز قلمداد می‌کرد. بدون تردید، بخشی از جذبه آثار چیلیدا برای او، انطباق‌پذیری آن با مفهوم هایدگری «بروز حقیقت در اثر هنری» می‌باشد. فرایندی که بیش از متکی بودن بر تصمیم‌های عقلانی، در جریان خلق یک اثر، به شنود الزامات درونی هنرمند و حقایق وجودی او وابسته است. کنش ساخت آهن پتک‌کاری، در طی مراحل گرم کردن و کوبیدن مداوم چکش، به مرحله و اتمسفری می‌رسد که هنرمند را درگیر فضایی یکه و ویژه می‌نماید که هر آنچه خود است بر جسم و جان آهن گداخته و شکل گرفته می‌نشیند. به‌طور قطع، چیلیدا دارای این ویژگی منحصر به فرد در کارهایش بوده است، همانند استادکاری با تجربه که به زبانی ویژه در آثارش دست می‌یابد.
چیلیدا خود در این باره می‌گوید: «نیرویی که من در آهن به آن دست می‌یابم ضرب و ریتم چیزهایی است که احساس می‌کنم، کاملاً فطری‌اند و من کسی هستم که جدا از فرم اثر، به فطریات درونم پاسخ می‌دهم و هرآنچه که می‌بینم، حلقه‌ای از خط‌های مستحکم محیطی است که به تدریج پدیدار می‌شوند و مسیری که در آن پیش می‌روم چیزی است که قبلاً هرگز به آن نرسیده‌ام؛ او توضیح می‌دهد که: «آثار من، پیش از دستانم، معطوف به ذهنم هستند. از دستان خود بهره می‌گیرم اما سرچشمه آن در ذهن من جاری می‌شود.» بی‌‌تردید بهترین آثار چیلیدا، مجموعه‌ای است که از موازنه میان ذهن و دست او سود می‌برد و مطمئناً مجسمه‌های چیلیدا از نوعی فن و تجربه استادکارانه ویژه نیز برخوردارند.
چیلیدا درباره این مجموعه می‌گوید: «زمانی که این آثار را می‌ساختم، در حین شکل دادن، گاهی آهن با قدرت تمام سرکشی می‌نمود و همواره می‌خواست برای ماندن در شرایط قبلی مقاومت کند و تنها حرارت و ضربه‌های متوالی پتک بود که آن را در مهار من قرار می‌داد». از اواسط دهه پنجاه تا پایان عمر این هنرمند، آثار وی به روندی منسجم دست می‌یابد که قابل پیگیری است، تجربه‌های مداوم و متفاوت او بر روی موادی غیر از فلز، همچون سنگ و چوب و در دوران متأخرتر، بر روی سرامیک، نشان از تسلط و درک عمیق او بر روی این دسته از مواد دارد. اما بدون تردید کار بر روی فلز و فرآیند پتک‌کاری به عنوان ویژگی منحصر به فرد آثار او همواره مطرح‌تر است. چراکه به نظر می‌رسد آهن سخت و وحشی، همچون موجودی رام و خموش در دستان چیلیدا به هنرنمایی می‌پردازد. مجسمه «در ستایش نور» توانایی او را در کار بر روی موادی غیر از فلز، به نمایش می‌گذارد. این مجسمه که از قطعه‌ای سنگ مرمر مکعب شکل ساخته شده است، با شیارهایی دقیق و حساب شده، سنگ را به دو قسمت متفاوت تقسیم می‌کند. سایش سطوح بالایی سنگ، اختلاف سطح‌های ملایمی به وجود می‌آورد که مجسمه را از حالت سادگی و با برشی صرف می‌رهاند و به آن ویژگی لغزنده‌ای می‌بخشد.
بررسی «یادمان نرودا» از این جهت با ارزش است که حرکت‌های بعدی چیلیدا را طی روندی تکاملی با خود داراست. مسیری خلاقانه و منسجم، که ویژگی‌های خود را یکی پس از دیگری در خود بروز می‌دهد و همواره در سرچشمه‌های اصلی وفادار می‌ماند. استفاده از این‌گونه خمیدگی و پیچش‌ها، مجموعاً تا پایان روند کاری هنرمند به عنوان شیوه‌ای در بیان تجسمی، با او همراه است. حلقه‌ای از فضاهای منفی که در کنار خطوط پیچیده مثبت شکل می‌گیرند و در واقع مکمل ترکیب تجسمی یکدیگرند. در «یادمان نرودا»، حلقه‌های تنگ و زاویه‌دار اولیه در مسیر رو به جلو همچنان از زاویه تابیدگی خود می‌کاهند و در نهایت در آخرین مرحله با پیچش مختصر پایان می‌یابند. از دهه هفتاد به بعد، مسیر رو به رشد مطالعات تجسمی چیلیدا واجد شرایطی نوین می‌گردد. سطوح تخت با ابعادی گسترده و همچنین محاسبات و برش‌های دقیق و ملایم، در کنار ساختاری منسجم، مجسمه‌ساز را وارد گفتگوی جدیدی با آثارش می‌کند؛ از جمله آثار جالب توجه این دوران، یادمان‌هایی است که هنرمند برای «عمر خیام» ایرانی می‌سازد؛ مجموعه «میزهای عمر خیام» که چیلیدا در سال 1985 ساخته است، سطوح افقی و تختی هستند که در آن، فرم‌ها به جای حرکتی رو به بالا، بر سطح زمین گسترش یافته‌اند. فضاهای خالی حساب شده در کنار توده سطوح افقی، در این مجموعه ترکیبی از شعر و خیال با ساختاری دقیق را به نمایش می‌گذارد. در این آثار، او خیام، شاعر بلند آوازه ایرانی را مورد توجه قرار می‌دهد که از این دانشمند ایرانی در غرب با عنوان منجم، ریاضی‌دان و شاعری چیره‌دست یاد می‌شود.

ترکیب‌بندی حساب شده در مجموعه «میزهای عمر خیام» و همچنین اختلاف سطح‌ها و برش‌های ظریف در این اثر قابل توجه است. ساختاری که چیلیدا در این مجموعه از مجسمه‌های خویش می‌آفریند، بی‌‌شباهت به نوعی جریان ریاضی‌گونه حساب شده نیست و به نظر، همچنان آموخته‌های معماری، به تناوب آثار او را واجد این مفاهیم می‌کند؛ اما باید اذعان نمود که ریاضیات چیلیدا، ریاضیاتی است درونی شده که همواره هنرمند تجسمی و نه یک معمار، می‌تواند به آن دست یابد. چیلیدا در مجموعه مجسمه‌های بزرگ محیطی که ارائه می‌کند، این حساب‌گری هنرمندانه را بیش از پیش مورد توجه قرار می‌دهد. مجسمه‌های غول‌پیکری که او برای فضاهای عمومی در نظر می‌گیرد، همواره با تناسبات پیرامونی خود رابطه‌ای مطمئن برقرار می‌کنند. مجموعه «شانه‌های باد» که در سال 1977 در کنار ساحل صخره‌ای دریا در نزدیکی شهر سن سباستین اجرا گردید، از این نمونه است.
نکته جالب توجه درباره آثار متأخرتر چیلیدا، مجموعه کارهایی است که او با سفال (traccota) اجرا کرده است و عموماً در اندازه‌های کوچک، اما با حساسیتی ویژه به وجود آمده‌اند. چیلیدا در سالهای شروع کارهای خود، گِل را دارای طبعی ساکن می‌دانست و آن را با روحیات خود سازگار نمی‌دید، اما در طی فرآیند کاری و مطالعات سال‌های بعد، توانست نتایج جالب توجهی از این ماده به دست آورد. علاقه‌مندی او به ساخت مجسمه‌هایی از جنس گل و پختن آن، منجر به ساخت کوره و تجربه‌هایی در زمینه کار با سرامیک گردید. او طبیعت گل را بسیار حساس و در عین حال عمیق می‌دید که فرآیند پخت آن در کوره، بسیار متفاوت از حرارت دیدن و چکش‌کاری آهن محسوب می‌شد. او معتقد بود که این ماده به مدارای ویژه‌ای نیاز دارد، و هیچگاه برخوردی همانند آهن در مورد گل کارساز نخواهد بود. حرارت در کنار ضربه‌های مداوم پتک، آهن را رام می‌کرد و به هنرمند اجازه می‌داد تا در مسیری پرجذبه، به فرم‌های مورد نظرش نزدیک گردد. اما گل در وجهی عمیق‌تر، اساساً خواستار همراه شدن هنرمند با خود است.
روند تکاملی دانش تجسمی چیلیدا، امکانات بالقوه‌ای است که دنیای معاصر هنر در اختیار او قرار داده است. دیدگاه گسترده چیلیدا در این استمرار، او را تا به سرمنزل ناب‌ترین و خالص‌ترین رهیافت‌های بصری، هدایت کرده است. تا جایی که ساختار مجسمه‌های چیلیدا، با تمامی انتظاراتی که از یک هنرمند نخبه مدرن می‌رود، مطابقت دارد. امکانات تجسمی گسترده‌ای که او در طی این مسیر نسبتاً طولانی مطالعاتی برای خود مهیا کرده است، او را تا عمیق‌ترین لایه‌های دانش تجسمی به معنای یکه و ویژه خود رهنمون بوده است. ساختار قدرتمند و ترکیب‌بندی مطمئن آثار او که همواره قابل اعتماد است، زمانی جذاب‌تر و عمیق‌تر خواهد بود که بدانیم چیلیدا، همواره بر بنیاد سنت‌های اجدادی سرزمین زاد و بوم خود تأکید می‌ورزید و از این رهگذر، مجسمه‌های خود را تحولی منطقی و معاصر از فلزکاری سنتی اسپانیا می‌دانست. بر همین اساس، می‌توان نتیجه گرفت که آثار او پیوندی بنیادین بین سنت‌های کهن فنون دستی با آموزه‌های تجسمی دنیای معاصر برقرار کرده است که در ریشه‌های عمیق خود به ثمر نشسته‌اند.